نورا

فرشته کوچک

بدون عنوان

آخرین بروزرسانی 93/1/25 بود .... از وقتی گوشی های اندروید و ویچت و وایبر و تلگرام و اینستا توزندگیمون اومدن خیلی چیزا کمرنگ شد و خیلی چیزا از یادمون رفت ... اینجا یکی از اون موارده . سال 93 سال خوبی بود آخرین روزهای فروردین شروع کلاسهای گروهیه بچه های دی 89 بود و شما به همراه شاینا و دینا و درسا و آویسا و راتین کلاسهاتون رو تو مهدکودک خانم زینلی شروع کردین . وچه روزهای بهتری شد برای ما مامانها . بیشتر با هم صمیمی و دوست شدیم و واقعا بهمون خوش گذشت . اون وسطها هم من بالاخره تن به عمل سخت لاپاروسکوپی دادم   که دوسش ندارم هم سخت بود هم به نورای کوچیکم اون چندروز دوری خیلی فشار اورد و روحیه اش رو خراب کرد. و اما ...
23 تير 1395

تولدت مبارك

امسال هم دي ماه برام يادرآور شيرين ترين خاطره ها بود. خاطره زيباي تو رو داشتن    تولد گروهي هم امسال مثل هر سال عالي برگزار شد و بسيار خوش گذشت عكسهاشم تو ادامه مطلب       ...
25 فروردين 1393

تغيير و تحولات

چه مامان تنبلي واي واي !خودم هم نميدونم چرا نيومدم تو اين مدت اينجا رو بروز كنم اما خوب بالاخره آستين همت رو بالا زدم  ♥♥ ♥♥♥ ♥♥♥ ♥♥♥ ♥♥♥ ♥♥♥ ♥♥♥ ♥♥♥ ♥♥♥ ♥♥♥ ♥     مهم ترين اتفاق اين چند وقت اين بود كه از 5 آبان ماه يعني شب تولد دايي قبول كردي كه ديگه تو تخت خودت بخوابي يا به قول خودت تخت نانجي البته تا يك هفته هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشدي جايزه بهت ميدادم كه خدا رو شكر اصلا به جايزه گ...
26 آذر 1392

وقتي زيادي نقاش ميشي!!!!!

اين روزا رو در و ديوار خونه و يخچال و ... با افتخار تقاشي هاي شما رو ميچسبونم ماماني خيلي خوشگل ميكشي اما يه وقتايي خيلي نقاش ميشي!!! قربون اون دستاي خوشگلت بشم من       ...
26 آذر 1392

دنياي شيرين نورا

هيچ اصراري ندارم كلمات رو درست ادا كني.براي اينكه تموم شيريني داشتن يه بچه به اينه كه هيچ كلمه اي رو شبيه خودش نگه . وتو هم از اين قاعده مستثني نيستي .  غذا خوردنت دشواريهاي خودش رو داره اما خدا رو شكر هر جور شده ميخوري . غذاهاي نوني نميخوري فقط پلووووووو اين يكمي كارم رو سخت كرده . نيم چاشتت هم معمولا دوست داري شكيل باشه مثل اين كه برات ببعي درست كردم و توهم با اشتها ميخوري: نقاشي هم كه ديگه واسه خودت دائم داري چيزاي عجيب غريب ميكشي . اما تعابيرت جالبتره يه چيزي شبيه تاج كشيدي اومدي به من ميگي : مامان اين دندون گاوه كنده شده!!! ادامه مطلب و نقاشيهات     ...
23 مهر 1392

اتفاقات ناخوشايند

  دلم نميومد ار 18 شهريور به بعد رو آپ كنم. انقدر كه همه چيز از 18 اُم به بعد به تلخي گذشت ... اما چاره اي نيست بايد نوشت . تنها عموي نازنينم(عمومسعود) رو آخرين ساعات روز 18 شهريور از دست دادم . خيلي تلخ بود .اما بايد پذيرفت... مساله ي مهم اين بود كه نوراي نازم طاقت گريه ها رو نداشت و شديدا از لحاظ روحي بهم ريخت و انگار از چيزي ترسيده بود. ودائــــم منو چك ميكرد كه سرم پائين نباشه كه مـــبادا گريه كنم. و هي ميگفت مامان :"ديّه نتوني ها"ديگه عصبي شدن و وابستگي شديدش تو اين مدت بماند . 20روز بعد كه يه نازنين  ديگه (عموقدرت) رو ازدست داديم و هرچي رو نورا كار كرده بودم پريد .  روزهاي سختي واسه خانوادمون بود نورا جون ......
23 مهر 1392

تو چقدر بامزه اي عشق من .............

*باورم نميشه خدارو شكر بعد از امتحان كردن انواع و اقسام شامپو ها و بازيها و ترفند ها بالاخره نورا در كمال تعجب با شامپوي بچه  ايرانيه بوژنه !!! كنار اومد و واقعا هم چشمش نميسوزه . *خاله شادونه مثل هميشه يه لباس عجيب غريب پوشيده بود و يه هدبند پولك دوزي طلايي زرقي برقي به سرش زده بود نورا اومد گفت مامان نيگا كن خانومه دست به برق زده اينجامشم (هدبندش رو نشون داد)برق ميزنه  *چنتا؟؟ بهت ميگم نورا اگه اينكار رو بكني مثلا بهت فلان چيزو ميدم . مثلا ميگم اگه شيرتو بخوري ... حالا خودت يه چيزي ميخوري و مياي ميگي مامان لالا شيرشو بخوره كاكائو ميدي 2 تا ميدي 3 تا ميدي 4تا ميدي 5تا ميدي؟؟ *احتياط رفتي از زير ميز ...
17 شهريور 1392

قرار خونه سحر جون مامان آويسا

يه قرار اينترنتي ديگه كه سحر جون زحمت كشيد و انداخت خونه‌ي خودش جااااااااااااااااااي همه خالي خيلي خوب بود و خوش گذشت .كلي هم خنديديم .  سحر بسيار مهمون نواز بود آويسا جون هم همينطور . عزيزززز دلم تمام اسباب بازيهاش رو در اختيار اين وروجكا گذاشته بود و صبورانه تحمل ميكرد .  خاله سحر زحمت كشيد و به بچه ها يه دفتر نقاشي خوشگل و يه بسته مداد رنگي هديه داد . وقتي اومديم خونه نورا مداد رنگيهاشو ولو كرد زمين و يهو اومد گفت: مامان من به مامان آبيسا نگُبتم دستِ شما دَ كنه !!!   خوب خاله سحر من همينجا از طرف نورا از شما تشكر ميكنم  سحر جون و آويسا و سحر جون و درسا و مريم جون و دينا و پريسا جون و شاينا و نورا...
17 شهريور 1392

پايان تابستان 92

7 شهريور رفتيم ساحل بهنمير - بابلسر . يه مجتمع تفريحي مربوط به محل كار بابا بود . خيلي خوش گذشت  اينقدر اين مجتمع تكميل بود كه نياز نداشت بيرون از شهرك بريم از خريد خوراكي و سوغاتي و غذا و فست فود بگير تا انواع تفريجات (جت اسكي ،قايق،پدالو ، دوچرخه تك نفره و خانوادگي ، موتور ساحلي و اسب سواري و باغ پرندگان )كه چون حالت خصوصي داشت خيلي راحت و خوب بود. برامون جالب بود . نوراي كوچولوي ما هم حسابي بهش خوش گذشت يا لب دريا يا تو چمن هاي اطراف ويلا همش در حال كندن زمين  ويا ماسه ها با بيلچه اش بود.  يه چيز با مزه اينكه اونجا براي اولين بار آفتابه ديدي و خيلي ازش خوشت اومد. پرسيدي مامان اين چيه گفتم آفتابه ...
17 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نورا می باشد